نقد و بررسی
سنتهایی که برای حفاظت از بخش زنانه یک جامعه اجرا و نسل در نسل اجرا شده و وقتی با چاشنی عشق آمیخته میشود دردها و رنجهای بسیاری را به همراه دارد. این داستان دو زن را که سابقه و ریشههای خود را از دو کشور مستقل ولی یکسان در سنتها به قلم میکشاند و درحالی که بر روی سنگ فرش موطن آنها قدم میزنید با نگاه، باور، سنت، روش و سبک زندگی و نگرش انسانهایی آشنا میشوید که میتواند برایتان تازگی داشته باشد و مانند یک سفرنامه پر از داستانهای هیجان انگیز و دیدهها و شنیدههای جذاب و چشم نواز باشد. طعم و عطر غذاهایی که در ایالتهای گوناگون طبخ میشود، آنچنان شما را سرخوش و امیدوار میکند، همانطور که بر سر میز در رستورانی نشستهاید. اما داستان از لایههای مختلف تشکیل شده و هر چه بیشتر پیش میروید و میکاوید، با بخش تازهای آشنا میشوید، گویی با دستگاه حفاری در اعماق اقیانوسی در حال کندن زمین برای جستجوی گنج هستید. حفاریها در درون زنی که قصه به او مربوط میشود هر روز بیشتر و بیشتر او را به خودش نزدیک میکند و با رازها، سایهها و شگفتیهای درونش آشنا میشود.
آناهیتا پس از مرگ همسرش با مسئولیتهای بسیاری در مورد خود و دخترش روبرو میشود ولی در میان زندگی خشک و جدیاش، به فضای لطیف و عاشقانهای کشیده میشود که برای آن دسته از خوانندگان رمانهای عاشقانه، این بخش از جذابترین بخشهای آن است که به شکل درهم تنیدهای با بخشهای دیگر داستان چفت و بست شده.
هر چند عشق در این رمان به آسانی میسر نمیشود و عشقنماها مانند علفهای هرز، باغچهی پر عطر عشق حقیقی را میپوشاند و با ظاهر دلفریب و آراسته سعی در فریب او میشود ولی هوشیاری قلبش مانع از فریبش میشود.
در این داستان عشق حقیقی در قالب تویین فلیم تعریف شده. جایگاهی که آزاد است و قلب بر اساس آگاهی و رشد در ابعاد مختلفش، فراتر از نیازهای مادی و زمینی به سوی جنس مخالف خود جذب میشود.
در داستان ساتیا شما برای اولین بار با عشقی مواجه میشوید که از تملک شخصی درمیآید و آزاد و رهاست. میترا زارع عشق را با مضامین عالی به مخاطبش یادآوری میکند و حضور این عنصر بیانتها در میان سختیها، عبور از آن را آسانتر کند. عشق در این قلم بدون غرور و خودخواهی است و دعوت به تعالی انسانها دارد.
تعلیق داستان، ضربان و ریتم بالای رمان و حوادثی که بر هر یک از شخصیتها حادث میشود، سرشار از غافلگیریها است که خواننده را خسته نمیکند.
در این رمان شما با شخصیت اصلی رمان، آناهیتا همراه میشوید و از طریق او میتوانید با سایهها و بخشهای ناپیدای درونتان ملاقات کنید و پیامهای بسیار خوب و کاربردی برای ادامه مسیر زندگی خود پیدا کنید.
به نظر میرسد که میترا زارع سعی در آموزش و آگاهی و تعالی روح خواننده با بیان غیر مستقیم و از طریق داستان دارد، داستانی که مانند یک راه روشن در مسیر زندگی و رشد آگاهی خواننده بر اساس تجربیات و دانش نویسنده نهفته است و فراتر از مرزهای جغرافیایی، جنسیتی و دین و مذهب، انسانهای تعالی پسند را گرد هم جمع میکند و بدور از تعصبات نژادی و قومی داستان را پیش میبرد.
این داستان در 254 صفحه و خارج از ژانر تعریف شدهای نوشته شده ولی هر چه هست ژانر، اجتماعی و با سبک جدیدی در ادبیات فارسی نوشته شده است.

داستان چگونه آغاز میشود…
گوشوارههـای مرواریدی را وقتی آویزان میکرد که توانسته بود پوسته سخت زندگی را بشکافد و شادی درونش را بیابد. جلوی آینه ایستاد و زیرکی چشمانش را کاوید و با خود گفت: باید بیشتر مراقب زیباییام باشم. زیر لب ترانهای عاشقانه و از مد افتادهای را زمزمه کرد و با نوک پاهایش با چابکی بهاین طرف و آن طرف اتاقش میرفت.
صبح شوخ طبعی بود، همه چیز با او سر شوخی داشت. حتا لباسهایش! بعد از کلی کلنجار رفتن با چوب لباسیها، لباسها را از کمد بیرون کشید و بر تن کرد و آرام و بیصدا در حالیکه دخترش در خواب بود، در را بست و به سوی محل کارش به راه افتاد.
تصمیم گرفت بدون اتومبیلش به محل کار برود. روزهای سهشنبه، روز بدون اتومبیل بود و از این طرح استقبال کرد. این کار محاسن زیادی داشت که یکی از آنها دیدن مردم در سطح شهر، قدم زدن در خیابان و لذت بردن از پاییز طلایی تهران بود.
هوا سرد شده بود و آخرین برگها هم دست از مقاومت برداشته و تسلیم پاییز شده بودند. کُپههای خشکیده برگها به دقت جارو و در کنار پیادهرو منتظر گروه بعدی برای حمل بودند.
ماه آذر از راه رسیده بود، دستهایش را در جیب پالتو فرو برد و صدای موزیک گوشی همراهش را بلنـدتر کرد تا سرما را کمتر حس کند.
مسافتی را تا نزدیکترین ایستگاه مترو، با فکرهای زیادی همراه شد و وقایع اخیر را مرور میکرد. هر چه بیشتر با آنها قدم میزد، کمتر به مقصد میرسید. ذهن دانـای او با قلبـش هم مسیر نمیشد و او مانده بود با کدام همراه شود. با قلبـی که در وسعتی بدون زمان و مکان سیر میکرد یا ذهنی که در قالب اگرها و شایدها گرفتار بود؟
روزهای سرد زمستانی در زندگیش بیشتر فصلها را زندگی کرده بود. گرمای عشق مانند یک نوار باریک غروب پاییزی، از بین پنجره قلبش برای زمانی کوتاه تابیده بود و به سرعت غروب کرده بود.
شاید زمان آن رسیده بود که فصلی تازه در زندگیش طلوع کند و درختان باغچه کوچکش شکوفه دهند تا تابلوی عصرهای تنهاییش، به صدای عشق آمیخته شود و هیاهوی روزهای پُر گل و پرپر شدن گلبرگهای لطیف در میان همهمه کودکانهاش بپیچد….. به آن نیاز داشت مثل شکوفه به درخت.
در بین مجـادله و کشمـکش بین ذهن و قلبـش، بوی قهوه از کافیشاپ کوچک کنار پیادهرو به مشامش رسید. تصمیم گرفت خودش را در آن صبح بی نظیـر و سرد پاییزی به کنـار گرمای فنجانی قهوه، هُل دهد و صبح سرزدهاش را غافلگیر کند، ولی به خاطر آورد که زمان کافی برای لمیدن کنار یک فنجـان قهوه را ندارد و باید بسرعت به محل کـارش میرسید.
چنـد گنجشـک و کبوتر که با سر و صدای فراوان خودشان را بر سر تکه نانهای ریخته شده، روبروی نانوایی، میهمان کرده بودند، به گفتگوهای درونیاش پایان دادند. ایستاد و با عشق به شادی پرندهها نگاه کرد، سپس راهش را کج کرد و از روی پل آهنی کوچکی که بر روی جوی بین پیادهرو و خیابان بود، رد شد و از پیادهرو فاصلـه گرفت تا پرندگان را از صبحانه دلپـذیر محروم نکند.
دوست داشت به هر کسی که از کنارش میگذرد، لبخند بزند و او را محکم بغل کند. حتا دوست داشت ابرهای سیـاه و غم انگیز آسمان را نیز بغل کند. جـادو در قلبش اتفـاق افتاده بود و اطرافش را هم جادویی کرده بود. این معجون عجیبی بود که پاییز و نتهای موسیقی برایش ساخته بودند.
شور درونیاش که هنوز نمیدانست همنام عشق است یا خود عشق رفتارهایش را شبیه دختری نوجـوان و سرخـوش کرده بود!. گاهی به خود میگفت: اگر نامش عشق نیست پس این حالِ خوب، چه نامی دارد؟ چرا مفهوم طلوع و غروب خورشید برایم بیمعنا شده و اغلب احساس میکنم، خورشیدی غروب نکرده که بخواهد طلوع کند!….. مدام با خودحرف میزد: چه احساس عجیبی است. وقتی حال خوبی داری همه مردم از نگاهت خوب و مهربان هستند. گویی کمـان کوپید بر قلب همه نشسته و همه را عاشق کرده!
به ورودی مترو رسید و…
ادامه دارد…

