دفینـه
صبحی خرامان
از میان هلال ابروان طلوع
و عطر تند زمستان
دستی در آغوشم
و زمزمه‌ای در گوشم
صدایم کرد
آتشی رقصان در پس سالهای تبعید
خفته در آبهای خواب‌آلود
همچو دفینه‌ای بهت زده
در بستر نرم ساحل،
مرا به تپش واداشت
تا بپوشانم تن عریان رخوت را
با خاطره‌ای سبز
و در آغوش بگیرمش
کودک خسته و گریان را
و بادبانها باد را نشانه روند
تا هجرت کنم
از قلب سرد شهر
به سرزمین اشتیاق
و برای همیشه کنارش بمانم
تا جان گیرد و جان بخشد
کودک بی‌گناه درونم،
و پاک کنم درد بی‌حاصل گذشته را
با آوازی که می‌خواهد بشنود
درون سینه‌ام
که فریاد می‌زند
من زنده‌ام
به خانه‌ات برگرد

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.