نقد و بررسی
آیا رُزهـا قِرمِــزن؟ روزی شخصی به نویسنده کتاب گفت: رزها برای من زرد هستند و شاید سفید. چه کسی گفته که قرمز باشند؟
میخواهم از ابتدای نقد این کتاب بر سر همین مسئله کوچک بحث کنم؛ چون از همین خواسته میتوان آشکار کرد که شخص مخاطب شما چه کسی است و برای حل مسائل زندگی حاضر به قدم برداشتن است یا نه؟
برای پاسخ به این پرسش بهتر است بگویم اگر به دنبال پاسخی باشید، نشان دهنده مسئولیتپذیری خود در قبال انتخابها در زندگیتان هستید. ممکن است همسر شما را مادرتان انتخاب کند ولی اگر اعتماد به نفس، عزت نفس و دوست داشتن خود را پیش از این تجربه کرده باشید، به طور قطع در زندگی مشترک، نقاط مشترک بسیاری را با همسر خود یافتهاید؛ و میتوانید تمام رویاهای کودکی خود را در زندگی و رابطه عاشقانه، تجربه کنید؛ و اگر بر سر اثبات وجودی خود همچنان در تعارض باشید به طور قطع در یک گفتگوی ساده یک طرفه اعلام میکنید چرا رزها باید قرمز باشند، رزهای من زرد، سفید یا هر رنگ دیگر به جز قرمز است!
اجازه دهید در ابتدای این معرفی خیال شما را درباره ازدواج عاشقانه و عشق در نگاه اول راحت کنم و بگویم که عشق، مستی دارد و بعد از شش ماه از سرتان میپرد؛ و پس از آن باید با بزرگترین ابزار در زندگی، یافتن معنای زندگی، که زمان مناسب و پیش از ازدواج آن را داشته باشید تا لنگر زندگی در عمقی مطمئن لنگر انداخته باشد.
کتاب رُزهـا قِرمِـزن برای توانمند شدن زنانی که به هر دلیل در شرایط سخت و در رنج هستند نوشته شده تا به سلامت از روزهای سخت سر سلامت به سر برند و به صلح با قلبشان برسند.
این کتاب در بخشهای مختلف با عناوین بسیار مناسب نوشته شده. در بخش اول با داستان زندگی زنانی آشنا میشوید که توانستند با کمک مشاورههای سودمند و کارآمد نویسنده کتاب، زندگی خود را تبرک و شفا دهند. با خواندن داستان این زنان، متوجه میشوید که تنها نیستید و همانطور که آنها توانستند، شما هم میتوانید زندگی آرام و شادی را برای خود فراهم کنید. بزرگترین شعار این بخش: ذهنتان را تغییر دهید تا زندگیتان تغییر کند، است و با دلایل علمی، بیولوژیکی و علم عصب شناسی، آگاهی لازم را برای تغییر باورهای کهنه و پوسیده به باورهای شفا بخش و صحیح را میدهد.
در بخش دیگر کتاب شما با دنیای فراتر از دنیای فیزکی و مادی آشنا میشوید و نویسنده شما را به جز بدن فیزیکی، متوجه بدنهای لطیف، نوری و چاکراها و کانالهای انرژی میکند و به اعتقاد خانم میتـرا زارع، هر انسانی وقتی با شگفتی و عظمت خالق مهربان آشنا میشود و به تواناییهای فراطبیعی خودش پی میبرد، باور میکند که هر صحنه و رویداد در مقابل او نایستاده و قرار نیست تا او را شکست دهد، بلکه در جهت قدرتمندتر کردن او و ایمان به نیرویی فراتر از کنترلهای زمینی است که قصد دارد نگاه و تفکر برنامهریزی شده را در هم بشکند تا شبیه خالق خود شویم و زندگی در خور و شأن انسانی را داشته باشیم و از بخشهای تاریک و سرسراهای تاریک روح به نور و روشنایی برسیم.
شاید بسیاری از شما شب تاریک روح را تجربه کرده باشید و کسی پیروز است که بدون افسردگی دچار تحولات روحی شود و به حکمت و خرد این جهان هستی برسد و مانند صیادی از این عالم هستی، خرد و عشق را صید کند.
در این بخش شما با شیوه درمان با کریستالهای درمانگر، رایحه درمانی، موزیک درمانی، رنگ درمانی و مواردی مرتبط با تعادل سازی چاکراها، آشنا میشوید که میتوانید چاکراها را به تعادل برسانید و درمان کنید.
در بخش دیگر کتاب با مدیتیشنهای بسیار موثر آشنا میشوید که کمک به آرام سازی جسم و روان شما میکند و به صورت موثر در درمان ناآرامیهای درونی، کاربرد دارد.
در بخش آخر کتاب که بخش رنگی کتاب است با عکسها و تصاویر جهت معرفی بهتر سنگها و رایحهها برای خوانندگان آورده شده است.

قلبت را به آواز خواندن ، وادار!
هدیه زندگی
در حالی که جایزه نوبل ادبیات در دستانش بود، او را ملاقات کردم. با شور و شوق زیادی از همه حضار در سالن سپاسگزاری میکرد و برق پیروزی در چشمانش میدرخشید.
آرام به شانهاش زدم، چشمانش را گشود و متوجه حضور من شد، با دستپاچگی پرسید: خیلی وقته اینجایی؟
گفتم: تمرینات چطوره ؟
با شوق نگاهی کرد و گفت: عالی! خیلی خوشحالم که در حال برنامه ریزی مجدد ذهن و افکارم هستم و هر روز دارم از خود قدیمیام دور میشم. از اینکه هر روز با یه آدم غمگین و شکست خورده ملاقات نمیکنم، احساس خوبی دارم. در واقع یادم دادی که منتظر چیزی از بیرون نباشم تا حالم خوب باشه و دارم به تجربه شکوه زندگی میرسم.
چرخی زد، عودی که تا نیمه سوخته شده بود را دوباره روشن کرد و عطر آن ما را کیلومترها دورتر و به مزارع لَـوَنِـدر برد!
خوشحالی را میتوانستم پشت چشمهایی که هنوز اندکی غمگین بود ببینم و با درخشش آنها فاصلهی زیادی نداشت. کافی بود تا از سر راه خودش، خوشبختی و سلامتیاش کنار رود تا زنگهای شـادی حقیقی برایش به صدا درآید. او هنوز به کمک نیاز داشت.
هنوز چیزی در درونش آزارش میداد و تا برطرف کردن آن راهی نمانده بود. او آماده و مهیا برای تغییرات بزرگ در زندگیش بود و داشتن انگیزه مانند منبعی خودجوش، از درون، او را به استمرار در راهی که در پیش داشت، ترغیب میکرد.
***
در نوجوانی به همراه خانوادهاش به فرانسه سفر کرد و پس از تحصیلات پایه با پافشاری و سرپیچی از فرمان پدرش که بسیار مشتاق فراگیری در رشته طب بود، در دانشگاهی در پاریس، در رشته زبان و ادبیات فارسی ادامه تحصیل داد.
او به فرهنگ زادگاه خود گرایش بسیار داشت و دوری از وطن او را بیتاب برای زادگاهش کرده بود. اندیشه نوشتن کتابی درباره فرهنگ و آیین ایران باستان پس از شنیدن سخنان ژیل اوتیه که به همراه کاروان شاعران فرانسوی در سال 1384 باکوشش “مؤسسه تحقیقات فرانسه در ایران” و بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران برگزار شد، او را بر آن داشت که کاری برای شناساندن فرهنگ موطن خود داشته باشد.
چکیده ای از متن ژیل اوتیه را در دفترچه یادداشتهای روزانه نوشته بود و برای یادآوری در زمانهایی که سختـیهای زندگـی او را غمگین میکرد، آغازی برای پیشـروی در جهت هدفش بود:
“در فرانسه به سختی میتوان جایی برای آموختن زبان و یا دستکم بخشی از فرهنگ ایران را پیدا کرد و این ناراحت کننده است. گذشته از این، بسیاری از فرانسویها در دانشگاه مشغول فراگیری زبان عربی هستند و بخشی از این افراد میتوانند در ادامه تحصیل خود به مطالعه و زبان ادبیات فارسی بپردازند ولی هنوز شدنی نشده است. با آنکه آثار بزرگی از ادبیات ایران به فرانسه ترجمه شدهاند، ولـی این ترجمهها و تألیـفها سالها پیش انجام شدهاند و امروز، دیگر تجـدید چـاپ نمیشوند و به همین دلیل نمیتوان نسخههای آنها را بدلیل عدم آشنایی مترجمان امروز فرانسه با ادبیات فارسی در کتاب فروشیهای فرانسه پیدا کرد.”
***
در نخستین دیدارمان با دو دلی وارد دفتر مشاورهام شد این را از گامهایی آرام و نگاهی که اطراف را به سرعت میکاوید، فهمیدم. از پشت میز بلند شدم او را به نشستن دعوت کردم سپس بر روی کاناپه راحتی نشستم و با استفاده از زبان بدن به او فهماندم که میتواند در آسودگی تمام داستان زندگـی خود را بگوید:
سه سال پیش از همسرم جدا شدم ولی هنوز نتونستم دلیل قانع کنندهای برای طلاقم پیدا کنم و گذر زمان هم کمکی به حل مشکلم نکرد. هر روز که میگذره، پرسشها با دنیام بزرگتر میشه و امروز همون روزیه که میخوام با مشکلم روبرو بشم. هر روز از نظر سلامت جسمی دارم بدتر و بدتر میشم. سردردهای مکررم علائم خوبی نیستند. آتش درونم رو به خاموشیه، من برای خلق رویاهام به اشتیاق نیاز دارم. دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه و تسلیم سیل ناخوشیهای اطرافم شدم. از نظر مادرم، من افسرده شدم و اصلا آن آدم قبلی نیستم. اگر بخوام در یه جمله کوتاه بگم، اشتیاقم رو برای زندگی از دست دادم و انگار دارم درون یک حفره کشیده میشم!…. کمکم کنید.
از نظر من وقتی فردی روبرویم قرار میگیرد، یعنی اتفاقات بزرگی در راه است و این اولین گام برای یافتن شفا و رسیدن به آرامشش است.
گفتگوی ما ساعتی طول کشید و در اولین جلسه مشاوره و از بین حرفهایش، اطلاعات بسیار خوبی به دست آوردم. او زنی با اراده و محکم بود که پس از طوفانی که کشتی باصلابتش را در هم کوبیده بود، بر روی تنها تکهی چوب باقیمانده از آن بر روی موجها سرگردان خود را زنده نگه داشته بود.
او زنی شریف، اصیل و گوهر وجودش، خرد و پارساییاش بود و با داشتن این خصوصیات متعالی، میتوانست دوباره کشتی زندگیش را سوار بر آبهای خروشان کند و رهرو راهش شود.
بسیار متین و موقر ادامه داد: با من روراست باشید، کجا اشتباه کردم، هر اشتباهی داشتم به من بگید؟ شکایتی از گذشته ندارم و این روزها به این نتیجه رسیدم که نه تنها مقصر اصلی بودم، بلکه هیچ کاری هم برای بهتر شدن زندگیم نکردم!
باید به خورشیـد کمک میکردم، او داشت اشتباه بزرگی میکرد و آن هم مقصر دانستن خودش بود. در بسیاری از مشاورهها وقتی شخص با بحران غیر قابل حلی رو به رو میشد، به جای جستجوی درست در مسیری درست خود را مقصر اشتباهات طرف مقابل هم میدانست و ریشههای این سوتفاهم باید از همان ابتدا قطع میشد پیش از این که مانند علفهای هرز همه باورهایش را بپوشاند و خشک کند.
باید با راهکاری متمایز از روشهای متداول، درمـان خود را آغاز میکردم پس با زندگـی او همـراه شدم و زمانهایی را در محیطهای گوناگون با هم گذراندیم، به دور از دفتر مشاوره، تا او احسـاس راحتی داشته باشد.
اولین دیدار دوستـانه را در پارکی نزدیک محل کـارش قرار دادم. زودتر از او رسیدم، نیمکتی راحت و دنج را انتخـاب کردم و منتظرش ماندم. سر و صدای بازی کودکان با صدای فواره وسط پارک من را هم به شوق آورد. نسیم بهاری با عطر گلهایی که باغبان در حال آبیاری آنها بود در هم پیچده بود، چشمانم را بستم و تلاش کردم تا ضعیفترین صداها را بشنوم. این بهترین روش مراقبهام در جاهای شلوغ بود چون بعد از دقایقی تمرکز بر روی صدای پرندگـان و گامهـایی که از دورترین نقطه پارک به طرفـم میآمد، سکـوت ژرفی وجـودم را فرا میگرفت و سرشـار از شور میشدم. پدر و مادرش نام او را از نیـای مادریاش گرفته بودند. با موهای طلایی و قلبی به گرمای خورشیـد. نام برازندهای بود.
در سی سالگی با خاستگاری پسر عمویم که…


