دفینـه
صبحی خرامان
از میان هلال ابروان طلوع
و عطر تند زمستان
دستی در آغوشم
و زمزمهای در گوشم
صدایم کرد
آتشی رقصان در پس سالهای تبعید
خفته در آبهای خوابآلود
همچو دفینهای بهت زده
در بستر نرم ساحل،
مرا به تپش واداشت
تا بپوشانم تن عریان رخوت را
با خاطرهای سبز
و در آغوش بگیرمش
کودک خسته و گریان را
و بادبانها باد را نشانه روند
تا هجرت کنم
از قلب سرد شهر
به سرزمین اشتیاق
و برای همیشه کنارش بمانم
تا جان گیرد و جان بخشد
کودک بیگناه درونم،
و پاک کنم درد بیحاصل گذشته را
با آوازی که میخواهد بشنود
درون سینهام
که فریاد میزند
من زندهام
به خانهات برگرد


2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید
با سلام خدمت شما.
واقعا این شعر بینظیر بود و یکی از مطالب روانشناسی را توضیح دادید و آن، اتصال با “کودک درون” است
کاملا درسته و مبحثی به نام کودک درون یکی از مباحث مهم و پایهای در روانشناسیست که بسیاری از ناکارآمدیها را به آن نسبت میدهند و شفا و درمان این بخش، کمک میکند تا سایهها را بپذیریم و بخشهای قدرتمند وجود را تقویت کنیم.
ممنون از توجهتون.