نقد و بررسی

مردی با دکمه سردستهای سواروفسکی درباره‌ی مردی‌ست که…

به دنبال معنای زندگی خود است و سفر زندگی خود را در سفری که به یکی از سواحل زیبا داشته با وقوع حادثه‌ای و ملاقات دختری پیدا می‌کند. این رمان می‌تواند رضایت دو دسته از مخاطبان و رمان خوانان را برآورده کند: نخست آنانی که ماجراهای عاشقانه را پی می‌گیرند و برایشان جذاب است و دوم کسانی که به دنبال چرایی و معنای زندگی هستند و تحولات روحی و بزرگ شدن یک شبه بسیاری که در مسیر عرفان به فردی دیگر تبدیل شدند، سنگ محک راه و مسیر زندگی خود با آنان می‌باشد. تعلیق داستان، ماجراهای سیر و سلوک در دل شب تاریک روح و گذر از آن، ضربان و ریتم بالای رمان با عبور از رمز و راز و سایه و تاریکی که یک قلب یک مرد را نشانه گرفته در میان لطافت روح زنی از جان گذشته، شکل می‌گیرد و جان تازه‌ای به هر صفحه از کتاب می‌دهد.

مردی با دکمه سردستهای سواروفسکی همه این عناصر را با چیدمانی درست که گاه به صورت غیر خطی‌ست در کنار هم دارد و زبان روان اثر به خوشخوانی هر چه بیشتر آن کمک زیادی کرده تا آنجا که بعد از شروع آن می‌توانید یک نفس تا آخر کتاب را بخوانید و ذره‌ای احساس خستگی نکنید.

عشق در این رمان سرسری گرفته نمی‌شود و میترا زارع به عمق روابط انسانی در شخصیت‌ها نفوذ می‌کند و اعماق وجود آن‌ها را می‌کاود بنابراین شخصیت‌هایی که خلق می‌کند، بسیار خودمانی و ملموس از آب در می‌آیند. داستان سرشار از غافلگیری‌ها و نقاط عطف است که خواننده را خسته نمی‌کند.

در این رمان گفتگوهایی که در نهان هر کس شکل می‌گیرد به طرز زیبایی عیان می‌شود و گفتگوهای درونی بخش دیگر جذابیت شخصیت‌های داستان است تا جایی که پرده از اسرار ذهن زن و مرد برداشته می‌شود و خواننده می‌تواند رازهای بیشتر را در این باره بداند.

همچنین در فراز و فرودهای درونی و سفر پر مخاطره روح آریا با سرزمین‌هایی آشنا می‌شوید که آرامش و صلح بزرگترین آرزوی آنهاست و برعکس در سوی دیگر این کره‌ی خاکی با انسانهایی آشنا می‌شوید که از زیاد داشتن‌ها به نقطه بی معنایی رسیدند و از زندگی گذر می‌کنند.

این داستان در 183 صفحه و در ژانر اجتماعی نوشته شده است.

داستان چگونه آغاز میشود…

هند _ گوآ

با تاریک شدن هوا، همراه دوستانم از ویلا خارج شدم؛ پس از عبور از چند کوچه به خیابان رسیدم. هیـاهوی شهر آمیزه‌ای بود از موسیقی رستوران‌ها، توریست‌های شاد و رفت و آمد ماشین، موتور و هر وسیله‌ی نقلیه بدون هیچ نظمی!. از همه سو آدم‌ها در حرکت بودند. عده‌ای از رستورانی خارج می‌شدند، عده‌ای وارد می‌شدند و عده‌ای در طول پیاده رو از روبروی هم رد می‌شدند.

عده‌ای هم در حال خرید مواد غذایی در فروشگاه بسیار بزرگی که موازی با رستوران‌های کنار پیاده‌رو و نزدیک به ویلای ما، بودند و با سبدهای بزرگ در صف به انتظار می‌ایستادند تا نوبت به آنها برسد، گاهی هم با بی‌حوصلگی به ابتدای صف سرک می‌کشیدند تا زمان انتظارشان را تخمین بزنند و صندوقدارهایی که با دقت دلارهای آنها را به روپیه تبدیل می‌کردند و با حساسیت می‌شمردند تا حساب از دستشان خارج نشود.

موسیقی توسط نوازنده‌ها  به صورت زنده در رستوران‌هایی که در دو طرف خیابان، پشت سر هم قرار داشتند، نواخته می‌شد. بوی غذای ملیت‌های مختلف با سبک‌های متفاوت موسیقی از هر رستورانی به بیرون سرک می‌کشید و تو را از این طرف کره‌ی زمین به آن طرف می‌کشاند. گاهی با بوی ادویه‌ها به شرق و با بوی سیر و آویشن به غرب کشانده می‌شدی.

نسیم خنکی که از روی ساحل بر‌می‌خاست و بر صورت شهر می‌نشست، عابرانِ خوشحال و رستوران‌هایی که تا پاسی از شب باز بودند، شور و حال عجیبی به آن شهر ساحلی داده بودند. هوا از گرمای سوزان خود کم کرده بود و اثر آن بر روی بدن‌های آفتاب گرفته و به رنگ برنز، دیده می‌شد. زنان جوان در لباس‌های رسمی و شیک با کفش‌های پاشنه‌دار در کنار همسرشان قدم‌زنان به سمت رستورانی می‌رفتند .

زنانِ مسن‌تر هم دست‌دردست همسرانشان، در لباس‌های گشاد و صندل‌های روباز که صدای کشیده شدنش بر روی پیاده‌رو شنیده می‌شد، مانند نوجوان‌ها رفتار می‌کردند، آنها در کنار هم از روزهای بسیار گذر کرده بودند و حال در روزهای خوشِ بازنشستگی شانه‌به‌شانه هم با صدای بلند حرف می‌زدند و گاهی به افراد ناشناس و غریبه در سوی دیگر خیابان دست تکان می‌دادند و با صدای بلند در پسِ خنده خود که گویی آفتاب و گرمای دلچسب، در کنار ساحل، انجماد را در درون آنها ذوب کرده بود، بدور از آداب سخت و دست‌وپاگیر اجتماعی و شادمانه رفتار می‌کردند.

از کنار هر رستورانی که رد می‌شدیم، شادی و هیجان با سبک‌های گوناگون موسیقی آمیخته بود و پیرزن‌ها و پیرمردها را به وجد آورده بود. زنان مُسن با موهای سفید کوتاه و براشینگ شده در پیراهن‌های چین‌دار و گشاد در کنار همسرش که او هم، رد گذر زمان بر روی چین‌های صورتش دیده می‌شد، عاشقانه در میان لامپ‌های کم رنگِ قرمز و نارنجی، با آهنگ‌های قدیمی و خاطره‌انگیز، با فریادِ شادی از جا کَنده می‌شدند و با هم موزون و پرمهر، دست در دست هم‌دیگر، خود را با ریتم موسیقی هماهنگ می‌کردند و وقتی موزیک به اوج آن می‌رسید، دست دوستانشان را هم می‌گرفتند و در میان خنده‌ها، خارج از نت آواز می‌خواندند و آنها را دعوت به همراهی می‌کردند. از تکان‌های دست‌هایشان، سرشان، قدم‌های موزون، دریافتم آنچه نواخته می‌شود، برایشان فراتر از موسیقی است، شاید خاطرات جوانی، تجربه‌ی روزهای اول آشنایی و زانو زدن در کنارِ رود سِـن، گذراندن دوران ماه عسل در کنار دیوار چین، کمپ‌های ساحلی، کوه‌های آلپ یا در مـرکز شهر رُم در تماشاخانه‌ی کولوسئوم، قتلگاه گلادیاتورها، بوده.

بیشترِ رستوران‌ها با دیوارهای خیلی کوتاه از پیاده‌رو جدا شده بود، و میزهای مشرف به خیابان زودتر از بقیه رزرو می‌شد. بیشتر مسافران و گردشگران اروپـایی بودند، لبخند آنها بر روی صورت‌های پر از کک و مک که با رد آفتاب پررنگ‌تر شده بود همه را به لبخند وا می‌داشت. آنها خود را از میان برف و سرمای زمستان کشورشان، به کنار ساحلی آفتابی کشانده بودند و بهترین اوقات را با خانواده‌هایشان می‌گذراندند.

در کنار پیاده‌رو قدم می‌زدیم و با نگاه کوتاه به داخل تک‌تک رستوران‌ها، بر سر انتخاب مردد بودیم. سـام می‌خواست پیتزا بخورد و من و نیمـا غذای دریایی. بلاخره از بین چند رستوران یکی را انتخاب کردیم و وارد شدیم.

شام را با عجله خوردیم، باید خود را خیلی زود به ساحل دیگری که از ویلا فاصله داشت، برای اجرای موسیقی زنده می‌رساندیم. از رستوران خارج شدیم، نیمـا خود را به طرف دیگرِ خیابان رساند تا تاکسی بگیرد. جذابیت‌های آن شهر بسیار زیاد بود و سرگرمم کرده بود. گاهی فکر می‌کردم شاید نیمه‌ی گمشده خود را در یکی از همین سفرها پیدا کنم و دستش را بگیرم و به شهر و دیار خود ببرم تا مادرم برای همیشه از دلواپسی زندگی و آینده من خلاص شود.

با صدای نیمـا که داد میزد: حواست کجاست؟ بیا سوار شو! به خودم آمدم و با سـام به سمت تاکسی حرکت کردیم.

ادامه دارد…

چگونگی شکل گیری رمان مردی با دکمه سردستهای سواروفسکی

قصد دارم به مناسبت تولد یکسالگی رمان مردی با دکمه سردستهای سواروفسکی درباره شکل گیری داستان با شما عزیزان گفتگو کنم.

یادمه زمانی که تصمیم گرفتم بعد از به پایان رساندن رمان ساتیا داستان دیگری خلق کنم، صفحه‌ای را در لب تاب باز کردم و نگاهی سریع به سی و دو حرف با احتساب شیفت “ز”، چون خدا را شکر گ پ چ رو روی صفحه کیبرد دارم؛ و ازشون خواستم بهترین نسخه خودشونو جلوی چشمام بذارن…. البته طرح کلی داستانو تا مسیری تو ذهنم داشتم ولی ادامه اونو نمی‌دونستم چطور پیش برم. از اونجایی که هیچ وقت ایده‌ای فقط به صورت تصویر تو ذهنم نمی‌مونه و با شجاعت تو مسیری قدم می‌ذارم، چون اعتقاد دارم مسیر برام نمایان می‌شه پس به نام خدای مهربان و اعتماد به خلاقیت درونم، شروع کردم. خب اون موقع من تازه از گوا-هند برگشته بودم و با مردم زیادی از فرهنگ‌های مختلف آشنا شده بودم. دوستانی که بخش اولو خوندند می‌دونند چی میگم. به دعوت دوستی به کنسرتی دعوت شدم… کنسرتی ساحلی…. یادمه وقتی دوست دیگری از فرسنگها راه بهم زنگ زد و جویای حالم شد، گفتم: دارم میرم جایی که هیچی ازش نمی‌دونم و مناسب رفتن نیست ولی به این تجربه نیاز دارم… خب من اعتقاد دارم یه نویسنده تاثیر گذار نمی‌تونه گوشه خونه و جای امنی بشینه و داستانی جدید و غیر تکراری خلق کنه و با زل زدن به صفحه لب تاب هم هیچی روی کاغذ جان نمی‌گیره، دوستم گفت: اگه احساس خطر داری خب نرو!… گفتم: نه! هیچی نمی‌تونه امنیت منو به خطر بندازه!… از اون کوچه‌های تاریک و زیبا تا ساحل دریا رفتم و با جمعیتی پریشان و جالبی برخورد کردم…. آریا رو اونجا دیدم… مردی که برای تفریح آمده بود ولی با رویداد عجیبی روبرو شد!… رُز بعدا به ما ملحق شد ولی منو آریا ناگهان او را گم کردیم!
به ایران برگشتم، ایده بیشتری برای ادامه داستان در ذهن نداشتم چون باید داستان اتفاق می‌افتاد…
اون روزا مصادف با نمایشگاه کتاب بود… طبق معمول رفتم.. در میان انبوه کتابها گم شدم… مثل گم شدن در بهشت… در راه بازگشت به چادرهای هلال احمر برخوردم… ایده‌ای در ذهنم شروع به جان گرفتن بود!.. به سمت یکی از چادرها رفتم و با خانمی صحبت کردم: سلام
روز بخیر
من چطور می‌تونم وارد هلال احمر بشم؟
و اون خانم مهربان کاملا راهنمایی‌ام کرد و اعلام آمادگی کردم.
در ادامه درباره زلزله اخیر با هم صحبت کردیم و از دلاوریهای تیم نجات برام گفت و اضافه کرد: یه تیم خودجوش در استانبول-ترکیه هست که به شکل غیرقابل باوری در ماموریت‌های امداد و نجات در هلال احمر ترکیه به مردم آسیب دیده در حوادث طبیعی حاضر می‌شوند و اونها رو نجات میدن!… باید فیلمشونو ببینی که چطور به دل آوار یورش می‌برند و به سرعت مردم را نجات می‌دن!… از نظر بدنی بسیار ورزیده و با ابزار و لوازم کمی که دارند، معجزه آسا، افراد زنده را زیر آوار بیرون می‌کشن…. من که محو شنیدن این همه شجاعت و دلاوری شدم، تصمیم گرفتم درباره آنها بیشتر بدانم….
فکری از سرم گذشت و بلافاصله به دوستی تلفن کردم: من می‌خوام برم حلب-سوریه و از اونجا برم ترکیه.
در جواب گفت: تو دیوانه‌ای … یه زنِ تنها چطور می‌خواد اونجا بره!… و کلی از خطرات راه برام گفت.
ولی گوشم بدهکار این حرفا نبود، هر چند به آن سفر نرفتم ولی از راه دیگری به اطلاعاتی که می‌خواستم دست یافتم!… تحقیق رو شروع کردم و با داستان واقعی کشتار کاروان صلیب سرخ روبرو شدم… همان روزی که آریا وقتی از همدیگر جدا شده بودیم، آنجا بود…. به ترکیه رفتم.. استانبول…. و آریا آنجا بود… به صلیب سرخ پیوسته بود… و رُز که در همان حادثه بود… و پس از سالهای هر سه همدیگرو ملاقات کردیم و داستان شکل گرفت…

این رمان به زودی به زبان ترکی ترجمه و منتشر می‌شود!

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.